حكيم زجاجى

507

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

چو بر بوريا زد سرافراز تير * فرو رفت پيكانش در كف قير بيفتاد از او بر زمين پيرمرد * بدان مرد عيار كار [ ى ] نكرد بيازيد و تير از زمين برگرفت * بر او آسمان آفرين برگرفت سرافراز آن تير در قير زد * جوانمرد بازش يكى تير زد از آن بوريا تير او بازجست * بيازيد عيار چون پيل مست 445 بزد تير در قير و خنديد باز * دگربار آن گرد گردن‌فراز بينداخت تيرى دگر بر سپر * بيفتاد بر خاك و شد بىسپر دلاور همه تيرها را بريخت * فلك بر سر نامور خاك بيخت به دو گفت طاهر كه برگير تيغ * بزن بر سر بدگهر بىدريغ دلاور چو آهنگ عيار كرد * بخنديد عيار از آن كاركرد 450 يكى سنگ را در فلاخن نهاد * بزد سنگ و پولاد از آن گشت ياد بزد سنگ ، شمشير بشكست خرد « 1 » * چو ديدند از او [ آن ] « 2 » سران دستبرد چو شد سنگ بر تيغ آن كارگر * به دو گفت [ بردار ] سنگ دگر يكى سنگ ديگر بزد بر سرش * به خاك اندرآمد سر مغفرش بخنديد طاهر از آن برشكفت * بدان مهتران سرافراز گفت 455 در فتنه زاين مردم آيد برون * كز ايشان شود لشكر ما زبون ز قحطان وز نيم و حى نزار « 3 » * نيامد برون زاين يكى نامدار كه از پشم اشتر بود جوشنش * بپوشيد اندر بر روشنش به چنگ اندرش تيغ چوبين بود * كمانش ز چرم نوآيين بود سپر بوريا باشد و تير سنگ * بدين‌گونه آيد دلاور به جنگ 460 مترسيد از اين مردمان گفت مير * كه حوصلشان تيغ درنه دقير ( ؟ ) بداد ( ؟ ) دقيق اندرآن روز جنگ * قوى بود پيوسته با تير و سنگ سرانجام غوغا شد اندر گريز * ازآن‌پس كه بردند بىمر ستيز گمان برد طاهر كه بردا . . . كى ( ؟ ) * نيايد اگر پير اگر كودكى دوم روز كآمد به آوردگاه * فزون ديد غوغا بدان روى راه 465

--> ( 1 ) خورد ( 2 ) از ( 3 ) نداد